دوستش دارم
لبخندش را...
فریبی نه که هدیه ای می انگارم...
من همه ی سنگهایش را پرستیده ام و
آتش و
آب و خاکش را...
من آفتابش را پوشیده ام
و عصاره ماهتابش را
پیاله پیاله نوشیده ام
دوستش می دارم
سلام به دوستای گلم
میدونم خیلی وقته نبودم
مشغله کاریم خیلی زیاد شده...
راستش از طرف دیگم 22/2/87 عروسیم بود!
با یه فرشته مهربون که به نظرم زیباترین هدیه خدا به منه!
خدا رو شکر میکنم، چون برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم...
یه عشق زمینی که برام خیلی مقدسه...
یه عشق واقعی که همه زندگیمو عوض کرد...
حس خوشبخت بودن و بهم چشوند...
ممنونم خداجون...
بهترینم:
در زمانیکه محبت گل نایابست و صداقت هم نیز
من به تکرار غریبانه بر تن جمله قرن...
«دوستت دارم و سخت محتاجم»![]()
سید علی صالحی
دوستی (م.باران)
دوستی را چه خوب میدانی!!!...
به خاطر ادراک زلال تو از نور...
به خاطر ترسیم پاک رابطه ... در ذهن من ...
از مریم عذرا مطهری ...
تو گنج بودی ... در انتظار ...
در زیر خروارها زمان ...
و من با کندن ریشه های هرز برای حراست احساس خویشتن ...
ترا باز یافتم...
باد صبا (ناهید عباسی)
خاطره اش
همراه باد صبا می آید
تا ...
در حافظه ی آیینه
بر گیسوان جوانی ام ...
شکوفه های نارنج بنشاند
و من ...
همراه یاد
شرقی او
شرح یغمای دلم را
به گوش باد
زمزمه خواهم کرد!!!
انتظار (ناهید عباسی)
کدام راه است
که پای خسته را نشناسد
کدام کوچه
خالی از خاطره است
و کدام دل...
هرگز نتپیده
به شوق دیدار
بیا...
تا برایت بگویم
از سختی انتظار
که چگونه...
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرد!!!
همنوای باران (ناهید عباسی)
شبهای دراز زمستان را
طاقت میاورم
و در تنهایی بی ترانه ی خویش
به جای گریه و بهانه
به قندیل های خاطره
دل خوش می کنم
اما...
بهار که از راه می رسد
پای هر درخت پر شکوفه ای
در باور فاصله ها
ابر بغضم
همنوای باران می شود...
سلام دوستای خوبم
ممنون که فراموشم نکردین ، یه مدتی درگیر بودم ولی دلم واسه دنیای مجازی و شما دوستای گلم تنگ شده بود
دوباره برگشتم ...
چاره چیه باید حالا حالاها تحملم کنین من که به این زودی دست بردار نیستم...
با کمی یا خیلی تاخیر سال نو رو به همه دوستای گلم که نتونستم بهشون سر بزنم تبریک میگم
میدونین 29 اسفندم تولدم بود (۱ ساعت مونده به تحویل سال) حتی یه پست واسه تولدمم نتونستم بذارم...
بگذریم ، حالا که یکسال دیگه بزرگتر شدم میخوام در مورد خاطره باهاتون صحبت کنم (البته نه خاطره خانوم منظورم خاطرات بود).
میدونم همتون خاطرات شیرین و تلخ تو زندگی زیاد دارین که البته امیدوارم شیریناش خیلی بیشتر از تلخاش بوده ولی تلخاش و بندازیمش دور میخوام در مورد شیریناش صحبت کنم...
ولی خوب حالا که خاطره منو میخونین اگه دوست داشتین تو قسمت نظرات شمام یکی از خاطرات شیرینتونو برام بذارین...
-----
این خاطره حدوداً برمیگرده به 3-4 سال پیش ، شرکت ما یه ساختمان مخروبه ای رو خریداری کرد و قرار شد به جای تخریب ساختمان اونو بازسازیش کنیم...
مدیر عامل کلیدای ساختمان رو به من داد و قرار شد یکی از همکاران به من کمک کنه تا بریم نقشه فعلی ساختمان رو برداشت کنیم تا بعد دوباره طراحی بشه و پلان داخلی و نمای ساختمان رو تغییر بدیم. منم به اتفاق همکارم به ساختمان رفتیم و خوب با یه ساختمان مخروبه که در و پنجره هاش شکسته بودن و برق و آب و همه این امکاناتشم قطع بود مواجه شدیم یا بهتر بگم "خانه ارواح"
اون روز ما از ترسمون حتی از پله های ساختمان هم که 4 طبقه بود نتونستیم بالا بریم چون واقعا ترسناک بود و صدای در و پنجره های شکسته که با وزش باد به هم میخوردن واقعا اونجارو به یکی از اون خونه های ترسناک تو فیلمها تبدیل کرده بود...
اون روز گذشت و من اینو با چندتا از دوستام در میون گذاشتم و حدس بزنین چه تصمیمی گرفتیم...
بله یک شب بریم و اونجا بخوابیم (یعنی یه پارتیه حسابی از وحشت)
خلاصه 4 نفری یک شب نیمه خنک (اگه اشتباه نکنم فروردین یا اردیبهشت ماه) تصمیم گرفتیم بریم و اونجا بخوابیم جالب ایجاست که قبل رفتن چون اونجا پر از گرد و خاک بود رفتیم تا چند متر پارچه برای زیر انداز بخریم ، به پارچه فروشه گفتیم جند متر پارچه میخوایم که از همه ارزون باشه اونم اسرار داشت که خودمون پارچه رو انتخاب کنیم و بگیم برای چه کاری میخوایم منم به شوخی گفتم خانومم داره کلاس خیاطی میره پدرم درومده از بس پارچه خراب میکنه میخوام ارزونشو بخرم تا کمی رابیوفته ...
خلاصه چشمتون روز بد نبینه رفتیم اونجا و بچه ها شروع کردن به تعریف از جن و موجودات خیالی و حتی یکی میگفت معمولاً اینجورجاها معتادا شبا میان میخوابم و این باعث میشد با هر صدایی که از درو پنجره ها میومد تا مرز سکته کردن پیش میرفتیم...
اما خوب کم نیاوردیم درسته حتی 1 ثانیه نتونستیم چشمامونو رو هم بذاریم ولی خوب تا صبح موندیمو بعدشم تصمیم گرفتیم تا ما باشیم و از این غلطا نکنیم...
-----
شرمنده سرتونو درد آوردم
تو که نبودی ستاره ای نداشتم تا برایش شب ها ، آوای ناله سر کنم.
ستاره ها مدتهاست هرچه شعر میگویم ، از من دوری میکنند و من ناگزیر میشوم تا ترانه های بی صاحبم را برای تو سر دهم... سردی و برودتی که مدتهاست خون کمرنگ و بی رمقم را لای انگشتانش فشار می دهد، با تو که باشد مرا هم رها میکند...دلم میخواهد تا جان دارم بنویسم و تنها تو بخوانی و هرزمان که خسته شدی سر روی شانه های منتظرم بگذاری تا من هم با تو خالی شوم.
دلم میخواهد بعد از مدار صبح تو را ببویم... وقتی اشک های بی گناه و معصوم تورا با دستان لرزانم از گونه های غرق اشک پاک کنم ، برای نماز صبحم وضو نمیخواهم. بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ، درون خود می بلعد ، تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم.
میخواهم نامم تنها اسمی باشد که در دفتر عاشقانه هایت به ثبت میرسد.
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم و هرگاه تنها شدی تورا ببینم و تنهاییت را با سر انگشتان مرطوبم پاک کنم. هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام... هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است. تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را روی اولین درخت حک کردی و همانجا قسم خوردم مرد مردانه عاشقت بمانم...
میدانم این روزها پر از دلتنگی منی!
خودخواهی نمیکنم باور کن من از تو لبریزتر از دلتنگی ام و تنها امید دست های تنهای من ، نفسهای گرم توست که مرا گرم میکند و من اینجا ، فقط شعر میخوانم تا تو بیایی و من هم وصال را تصور کنم... اینجا ، شب ها هنوز هم با خاطره ندیدنت خوابم را بهبود میدهم و چشم براه تو هستم تا وقتی می آیی گل های سر نکشیده در قلبم را بپایت پرپر کنم و منتظرم تا صبحی بیاید تو را ببینم و دستان زخمی از تنهاییت را با بوسه هایم مداوا کنم. باور کنی یا نه دیگر چه فرق میکند؟ من تنها مسافر جامانده از زمانم تا اینجا بمانم و تورا به بهشت بی غصه بدرقه کنم.
میدانم اگر بیایی سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود و من چشم براه تو خواهم ماند و تا آنروز ـ که میدانم نزدیک است ـ ستاره ها را بیدار خواهم کرد..
آسوده بخواب دلبرم!!!
"پری" کوچک بی ادعا ، کوچه ها را آذین بسته است...