عشق واقعی خداست
|
|
تقدیم به بهترینم |
|
|
سلام به دوستای گلم میدونم خیلی وقته نبودم مشغله کاریم خیلی زیاد شده... راستش از طرف دیگم 22/2/87 عروسیم بود! با یه فرشته مهربون که به نظرم زیباترین هدیه خدا به منه! خدا رو شکر میکنم، چون برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم... یه عشق زمینی که برام خیلی مقدسه... یه عشق واقعی که همه زندگیمو عوض کرد... حس خوشبخت بودن و بهم چشوند... ممنونم خداجون... بهترینم: در زمانیکه محبت گل نایابست و صداقت هم نیز من به تکرار غریبانه بر تن جمله قرن... «دوستت دارم و سخت محتاجم»
|
||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
نامه اول |
|
سادگی را سید علی صالحی |
||
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
فراموشت میکنم |
|
|
چه خوب میشه اگه خــدا حقمو از تــــو بـــگیره کـــاری کنه کـــه آخرش دل سیــــاهت بـــمیره چه خوب میشه اگه چشام دیــــگه چشاتـــو نبینه حتی یـه لحظه این دلـــم منتظــــر تــــو نشینــه کاشکی یــــکی پیدا بشه دلِ تــــو آتیش بزنــــه یه بــــی وفا مثل خودت تیری بــــه قلبت بـــزنه کاشکی دیــــگه مهربونی هرگز سراغ تـــو نیــــاد تـــــو تنهایی جون بکنی تــا اشک چشمات در بیاد چه لحظه ها بــــه یاد تو اشک چشام جاری می شد منم چـــــقدر ساده بودم کـــه دلم عـــاشق تو شد دلــــم می خواد یکی بیاد مثل خودت نـــــامهربون کـــــاری با چشمات بکنه تــــا که بگی عزیز بمون دیگه نمی خوام بــــی وفا اسیر چشمات بمونــــــم می خوام که از پیشم بــری تـــــا کــــه چشاتو نبینم آره می خوام مـــن از خدا یــــه قدری خواهش بکنم کــــه این دل و کمک کنه تــــرو فـــــراموش بکنم |
||
|
2 نوشته شده در
شنبه 19 آبان1386ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
شعر نو |
|
|
دوستی (م.باران) دوستی را چه خوب میدانی!!!... به خاطر ادراک زلال تو از نور... به خاطر ترسیم پاک رابطه ... در ذهن من ... از مریم عذرا مطهری ... تو گنج بودی ... در انتظار ... در زیر خروارها زمان ... و من با کندن ریشه های هرز برای حراست احساس خویشتن ... ترا باز یافتم...
باد صبا (ناهید عباسی) خاطره اش همراه باد صبا می آید تا ... در حافظه ی آیینه بر گیسوان جوانی ام ... شکوفه های نارنج بنشاند و من ... همراه یاد شرقی او شرح یغمای دلم را به گوش باد زمزمه خواهم کرد!!!
انتظار (ناهید عباسی) کدام راه است که پای خسته را نشناسد کدام کوچه خالی از خاطره است و کدام دل... هرگز نتپیده به شوق دیدار بیا... تا برایت بگویم از سختی انتظار که چگونه... در دیده های بارانی رنگ هذیان به خود می گیرد!!!
همنوای باران (ناهید عباسی) شبهای دراز زمستان را طاقت میاورم و در تنهایی بی ترانه ی خویش به جای گریه و بهانه به قندیل های خاطره دل خوش می کنم اما... بهار که از راه می رسد پای هر درخت پر شکوفه ای در باور فاصله ها ابر بغضم همنوای باران می شود...
|
||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
من برگشتم |
|
|
سلام دوستای خوبم |
||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
نفسهایم بمان...(پری غضنفری) |
|
|
تو که نبودی ستاره ای نداشتم تا برایش شب ها ، آوای ناله سر کنم. |
||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
روبروی عادت (مسعود نکویی) |
|
|
گاهگاهی غربت گوشه جوی خیابان می نشیند روبروی عادت آتش روشن میکند زانو به بغل میگیرد چشم انتظار رهگذری که شاید! سکه ای در کاسه تنهایی اش بیندازد دستش دراز ، سرش پایین گونه هایش خیس گدای عشق... زمین خورده ابدی ست سرمه میکشیم به چشمان خیالات مبهممان به گمان تجسم یادهای سبز هر چند روز به روز کم رنگتر و فانی تر از دیروز اما هنوز... می ریزد لحظه به لحظه در نگاهم ضریح سوالهای مبهم چشمان مست تو من از برودت و غربت نمی ترسم از تو می ترسم و از فکرهای سرد بی مهری! دیگر سراغ از من خسته مگیر من در دریا جزیره ای از آب ساخته ام و در سراب برکه ای بی آب می بینی چه بیهوده ام!؟ تنها من در برزخ رویای خویش جان باخته ام بگذار حلاوت تو را در حس ظریف کودکی لمس کنم بگذار تا نگاه عابران نوید براقهای نشمرده ام دهند ریالهای محبت از کرورها تظاهر گرانترند! نگرانم مباش سالها پس از مرگم خاکسترم را به باد خواهند داد و من چنان غباری دوباره میان راه خواهم نشست و کاسه انتظارم از افکار هجوم سکه هایتان لبریز خواهد شد |
||
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 15 آبان1385ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
رویا (حسین...) |
|
|
گاه می اندیشم که اگر سردی دلهای سیاه گرم چون داغ دل لاله وحشی می شد، واگر دست به سوی دستی بهر احساس و محبت می رفت یا اگر شورش و غوغای دل هر انسان جای خود را به صدای چمن و برگ و گیاه یا شقایق می داد آه انسان آن وقت چه حریمی چه حیاتی می داشت: آسمان آبی بود و زمین سبز و سفید از دل هر انسان شورش قهر و شقاوت می رفت جای خود را به «محبت» میداد. آسمان دل انسان نیلی و دلش گرم امید و حیاتش چه سعید! آه انسان آن وقت واقعا انسان بود و از این ظلمت شب بیرون بود قلب ها مجنون بود «می شد آن وقت ببینی که کسی سر بازار محبت دل گرمش را داد و به جای همهء عمر و حیاتش گل لبخند خرید» لیک اینها همه افسانه شدند! ما همه پیرو یک خط و رهیم و در این راه یر از سردی و یخ تک چراغی دل گرمی اگر از دور نمایان گردد یخ سرد دل ما شعله را خواهد کشت! و چه بسیار شدست که میان دل تاریک زمین: شعله ای یخ زده است |
||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 2 آبان1385ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
برای بی کسی زهره (مهرداد مولایی) |
|
|
نگاهم خيره می مانَد بر تك ستاره ای كه هر غروب احساس آسمانی ام را دور می زند چه تنها چه خسته بغض زمينی ام می شكند تا بر بی كسی تو تا بر بی كسی هر آنكه چون من است باران شوم نگاهم خيره می مانَد بر پهنه ی كبود آسمان و انبوه تك ستاره های تنها كه شايد هر يك احساس گمشده ی كسی باشد و شايد كسی هم پيدا شود به تمام ستاره ها شك كند يادم هست هميشه می گفتی : «ستاره بخت من … آه» يقين دارم ستاره می فهمد می داند دل می سوزاند و می خواند: «زمين تنهاست تنها ترين است » شايد باز هم برای نمی دانم چندمين بار برای بی كسی زهره يا هر ستاره ی ديگر شبهايم بارانی شود ولی می دانم هنوز وقت گريستن برای تنهايی ترانه هايم نيست بسيار گريسته ام ومی دانم كه بسيار گريسته ام برای سكوت تو و تمام دقيقه های غريب و ساعت های مات سالهای بيهوده و سكوت تو سكوت من سكوت ما هر شب كه خواب تو را می بينم نه ! هر شب كه ستاره ام را - زهره ام را - می بينم شعرهايم بوی باران می گيرند می دانم كسی بر غربت زمين بر غربت من می گريد تو... هميشه می گفتی «فقط ستاره می داند كه زمين چقدر تنهاست » حالا هر وقت صدای تنهاترين ستاره را می شنوم بغض زمينی ام می شكند و برای نمی دانم چندمين بار برای بی كسي زهره يا هر ستاره ديگر ... |
||
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 9:24 قبل از ظهر توسط کریم |
|
||
|
|
باد و باران... |
|
|
باد... ای نويد دوری خاطراتم را به بر.... به بر تلخش را تا نفسی بكشم بدون گذشته به بر شيرينش را تا بتوانم ببينم آينده را و برو... تند ، سريع ، بدون مكث تا نبينم اين عمر پوچ خود را و من را هم با خود به بر به بر تا نبينم ، نشنوم ديگر غمگين نشوم از زمانه ديگر شاد نشوم با زمانه و بمانم بمانند خودت ، ای باد تنهای ، تنهای ، تنها... ---------- باران... دلم را برايت پاک کردم کنار گذاشتم برايت همه گلها را چيده ام توی گلدان روی ميز است ... تمام لحظات خيس زير باران را و تمام روزهای آفتابی با تو بودن را فهرست کردم مي خواهم ببينمت باری ديگر نشانت دهم تمام خاطراتمان را ساعتی از انتظارم می گذرد ... سالها بعد : دلم برايت تنگ شده ... پرستوهای مهاجر هم اين را فهميده اند که باران اين روزها بی دليل نمی بارد و آسمان تنها دليل سرخ بودنش تنهاييش است ... |
||
|
2 نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط کریم |
|
||